|
صد شمع به نور شد,ز پروانه ی او |
|
|

آموخته ام که وقتی عاشقم ، عشق در ظاهرم نیز نمایان می شود. آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت آموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشقش شویم . آموخته ام که این عشق است که زخم ها را شفا میدهد ، نه زمان آموخته ام که تنها کسی مرا شاد میکند ، که بمن میگوید ، تو مرا شاد کردی آموخته ام که گاهی مهربان بودن بسیار مهمتر از درست بودن است . آموخته ام که مهم بودن خوبست ولی خوب بودن مهمتر است . آموخته ام که هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده میشود « نه » گفت . آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم ، دعا کنم . آموخته ام که زندگی جدیست ولی ما نیاز به «دوستی» داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم . آموخته ام که تنها چیزی که یک شخص میخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدنش. آموخته ام که زیر پوست سخت همه افراد کسی وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد. آموخته ام که خدا همه چیز را در یک روز نیافرید ، پس من چگونه میتوانم همه چیز را در یک روز بدست آورم آموخته ام که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد. آموخته ام که وقتی با کسی روبرو میشویم ، انتظار لبخندی از سوی ما دارد. آموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که میتوان با آن نگاه را وسعت بخشید . آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاری ندارد. آموخته ام که به چیزی که دل ندارد نباید دل بست . آموخته ام که خوشبختی, جستن آن است نه پیدا کردن آن . و آموخته ام که قطره دریاست ، اگر با دریاست
و آموخته ام که عشق ، مهربانی ، گذشت ، صداقت و بلند نظری خصلت انسانهای انسان است
(انتخاب متن توسط باران) |
|
۱۳٩٠/۱/۱٢ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
تو منی یا من توام؟ چند از دویی؟؟ |
|
|
شادی شیخ اجل فریدالدین عطار صلوات...

از قضا افتاد معشوقی در آب عاشقش خود را در افکند از شتاب
چون رسیدن آن دو تن با یکدگر این یکی پرسید از آن: ک(ای بیخبر
گر من افتادم در آن آب روان از چه افکندی تو خود را در میان؟)
گفت(من خود را در آب انداختم زانکه خود را از تو می نشناختم.
روزگاری شد که تا شد بی شکی با تویی و تو یکی و من یکی
تو منی؟ یا من تو ام؟ چند از دویی؟؟ با توم من,؟ یا توم,؟ یا تو,تویی؟
چون تو,من باشی و من تو; بر دوام! هر دو تن باشیم یک تن و السلام)
تا تویی بر خاست در شرک است, یافت چون تویی برخاست توحیدت بتافت
تو در او گم کرد توحید, این بود گم شدن گمکن تو; تفرید این بود! |
|
۱۳٩٠/۱/۱۱ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
کاش رسم عاشق را به رنگهای زیبای زمانه محو نمی کردیم |
|
|
کاش باور داشتیم رسم عاشقی و سربداران را
کاش باور داشتیم سجاده های رنگین به خون دل را
آتش دل را نشاندن کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود
(ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد)؟
(در دام مانده باشد صیاد رفته باشد)؟؟
گرچه دستانم در بارگاهت خالیست
گرچه چشمانم ز اشک همچنان جاریست
گرچه بیگانه ای ام در زمین زان عشق
اما با خون دل بر در دل کرده ام مکتوب و عیان
ای یار,ای باران.... خانه ات اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر(خانه ی دوست کجاست )
|
|
۱۳٩٠/۱/٦ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
رقصیدن و تطهیرکردن زیر برکت باران عجب شوری دارد |
|
|
1به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .
2 با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند .
3 همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید.
4 وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .
5 وقتی می گویید :متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .
6 قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .
7 به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .
8 هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.
9 عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .
10 در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .
11مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .
12 آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .
13 وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید :چرا می خواهی این را بدانی؟
14 به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .
15 وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید :عافیت باشد .
16 وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .
17 این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.
18 اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند .
19 وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .
20 وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .
21 زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .
یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند .
(با تشکر از باران جان که این متن را از لابه لای متون موفقیت آنتونی رابینز ارسال کرد) |
|
۱۳٩٠/۱/٦ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
زندگی یک هدیه است |
|
|

(عکس از باران)
زندگی یک هدیه است اما فقط تعداد اندکی از مردم این هدیه را میدانند,زیرا خدا بدون هیچ هیاهویی این هدیه را به ما بخشیده است.هدیه ی زندگی چنان بی سرو صدا به ما ارزانی شده که ما به ارزش آن پی نبرده ایم.
و خدا منتظر تشکر نمی ماند.بخشندگی اش را آشکار نمیکند.حتی آهسته دم گوش ما نمی گوید که( من به تو ارزشمندترین هدیه را بخشیدم:زندگی,آگاهی,عشق) او به راستی میداند که چگونه ببخشد.این هنر هدیه دادن است: کسی که به او هدیه بخشیده شده نباید از آن آگاه شود وگر نه ممکن است کمی احساس حقارت وشرمندگی بکند.
از این رو خدا به گونه ای پنهان هدیه میدهد تا دریافت کننده ی هدیه هیچ گاه از آن باخبر نشود, مگر اینکه او تلاشی آگاهانه برای باخبر شدن از آن چه به او بخشیده شده انجام دهد.
اگر تو از هدیه زندگی ات آگاه شوی, برای دریافت هدایایی بیشتر لایق میشوی. اگر شکر این هدیه را به جای آوری,برای دریافت هدایای بیشتر شایستگی میابی.
کسی که از خدا بابت همه چیز شکر گزار است,بیشتر و بشتر دریافت میکند,زیرا قلب شکر گزار گشوده و گشوده تر وپذیرا وپذیراتر میشود.
به یاد داشته باش که همه چیز یک هدیه است.هر چه که از سر گذرانده ای,هدیه ای بزرگتر است:تمام دردهاولذت ها,تمام نا خوشی ها و خوشی ها و تمام فرازها و نشیبها.همه چیز زیباست,زیرا همه چیز در جهت رشد و شکوفایی نهایی تو عمل میکند.(اشو) |
|
۱۳٩٠/۱/٥ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
مقدمه ای بر پندار باران |
|
|

آندم که فریاد آتش دل را در قالب یادگار نامه ی نقاب بی نشانی, از پس کوچه های منییت و تنهایی, به فریاد از دانایی خویش مکتوب میکردم و می پنداشتم حق را شناخته و توان عشقبازی با حضرت ختمی مرتبت را یافته ودیگر عشق زمینی یارای پابه پایی با من را ندارد; آن یگانه معشوق در دریای بیکران رحمت و آزمون خویش را به تجلیی از خویش گشود و از جنس چون منی,آزاد, و آزاده از امیال بر سر راهم قرار داد تا به من بیاموزد رسم پیر صنعان را.....
پس امروز (یادگارنامه ی) نقاب بی نشانی, نشانی یافته از یگانه معشوق که سکوت پندار است در رقص پرواز قطره ای باران! به تجلی از دل دریای حق بر این حقیر که به رسم برکت, به باریدن گرفت; پس به عظمت نام و رسمش, پندار باران را در نگارشی نو پیش کش حضور بارانیش میکنم به امید گسترده تر شدن حلقه ی سالکان و باشد جلای دل رسوای دلشدگان....
مست باشید |
|
۱۳۸٩/۱٢/٢٩ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
پندار باران تقدیم به فرشته ی نگهبان آب |
|
|
منت یگانه عاشق و معشوق گیتی را که هم اوست در هست و اصل این گفتگو, پس چو پرده بر افتد نه تو مانی و نه من و این چونین پاداش داد پاکبازی گنه کاری چو من را به جفاگر نوشدارویی و مسیحا دم نفسی که به برکت حضور بارانی اش از تنم آلودگی ها,و از فکرم منییت ها را بشست.

پس به ساحل عشقت, آندم که از دریای دیده ات, چونان ابر بهاری بر خاک سردی, به باریدن و نالیدن گرفتی عهد بستم که تا زنده باشم به روح و جان حلقه ی عشق بندگی اینچونین احساسات لطیف و دریایی و مقدس را به گردن آویخته; که بودی تجلی پاک تبسم سبز بی ادعای باری تعالی در زندگییم; و زین پس یادگارنامه ی پندار باران را چون ناله ی نی از اندک سکوت فغان فراقی به عیدانه ای, پیش کش حضور دریایی وجودت کرده; باشد که در نگارشش (حتی به حد اوقات فراغتی) از دور دست ها مرا به مدد آمده که دریچه ی نگاهت حقیقت پندار باران است.... |
|
۱۳۸٩/۱٢/٢٩ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
مقصود از این عمر خرابم تو بسی |
|
|

یک نظر مستانه کردی عاقبت *** عقل را دیوانه کردی عاقبت
با غم خود آشنا کردی مرا *** از خودم بیگانه کردی عاقبت
در دل من گنج خود کردی نهان *** جای در ویرانه کردی عاقبت
سوختی در شمع رویت جان من *** چاره پروانه کردی عاقبت
قطره اشک مرا کردی خموش *** قطره را دردانه کردی عاقبت
|
|
۱۳۸٩/٥/٥ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
امشب دلا دیوانگی ها میکنم من//خود را در این میخانه رسوا میکنم من |
|
|

در سکوت آسمان جیغ عقابی طنین انداز است!
با نگاه تیزبینش فغان از چه دارد؟
شاید جور ابرهای سیاه زمانه سکوتش را شکسته؟
یا بگمانم غم هجرانی, درخور نعره مردانه او را اسیر کرده!
کاش هزار امروز هم آواز زاغ نبود...
گل از بی رونقی ها خار باغ نبود...
کاش بلبل دوباره از سر شوق بسراید...
کاش رسم عاشقی را با رنگهای زیبا محو نمیکردیم...
کاش می شد برای آزادی و گفتن, جنون را انتخاب نکنیم...
کاش امروز بجای رسم کیسه خرما و شبگردی و یتیم نوازی, شبانه کیسه به سر مخالفان نمیکشیدیم...
کاش امروز کودکانی که دشنام میدهند را به آیین جدت نوازش میکردیم و عاشق معشوق...
کاش منجی زودتر بیاید...
مهدی جان دلهای عاشق تنگ توست,نمی آیی؟
امروز در جشنت دستکوبان نیستم,مبادا مدعیان مرا مقام دهند...
امروز دیواری کوتاه تر از سایه مهر تو نمی یابم که بی دغدغه,به درددلی و گناهی,فریاد کنم!
مرا در دل عمری سوز دل پنهان بود
نوای دل امشب بر آن دامان زد
کاش زودتر بیایی
|
|
۱۳۸٩/٥/٤ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
قد خمیده ی ما سهلت نماید اما// بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد |
|
|

یک پیرزن دو کوزه آب داشت,که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش میگذاشت,آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از چشمه استفاده میکرد,اما یکی از کوزه ها ترک داشت در حالی که کوزه دیگر بی عیب وسالم بود و همه ی آب را در خود نگه میداشت.
هر بار که پیرزن پس از پر کردن کوزه ها راه دراز خانه تا چشمه را میپیمود آب از کوزه ای که ترک داشت چکه میکرد و زمانی که پیرزن به خانه میرسید,کوزه نیمه پر بود,دو سال تمام ,هر روز پیرزن این کار را انجام میداد و همیشه کوزهای که ترک داشت چکه میکرد و نیمی از آبش را در راه از دست میداد.
و البته کوزه سالم و بدون ترک خیلی به خودش میبالید,ولی کوزه ترکدار از خودش خجالت میکشید و از اینکه تنها نیمی از کاری که برایش درنظر گرفته بودند را میتوانست انجام دهد شرمسار بود.
پس از دو سال سرانجام روزی کوزه ترکدار در کنار چشمه به پیرزن گفت: من از خویشتن شرمسارم که این شکافی که در پهلوی منست سبب نشت آب میشود و زمانی که تو به خانه میرسی من نیمه پر هستم, پیرزن لبخندی زد و گفت: آیا تو به گلهایی که در این سوی راه یعنی سویی که تو هستی, توجه کرده ای؟میبینی که در آن سوی راه گلی نروییده؟
من تمام تورا دیده ام و کمالت را باور کرده ام و برای همین در کنار راه تخم گل کاشته ام تا هر روز که به خانه بر میگردم تو آنها را آب دهی ,دو سال تمام من از گلهایی که اینجا روییده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام,اگر تو این ترک را نداشتی هرگز این گلهای زیبا به خانه من راه نمی یافتند!
از کاستی های خود نهراسیم زیرا خداوند در راه زندگیمان گلهایی کاشته که کاستی ما آنها را میرویاند. یادمان باشد گلهایی را که در سمت ما روییده اند را ببوییم....
|
|
۱۳۸٩/٤/٢۸ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
افکار |
|
|

مراقب افکارت باش,آنها به گفتار تبدیل میشوند!
مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبدیل میشوند!
مراقب کردارت باش آنها به عادت تبدیل میشوند!
مراقب عاداتت باش آنها به شخصیت تبدیل میشوند!
مراقب شخصیتت باش که سرنوشت تو را خواهد ساخت! |
|
۱۳۸٩/٤/٢٦ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
او منم یا منم او |
|
|
این دگر من نیستم من نیستم
حیف آن عمری که با من زیستم

تا من بودم خدا نبود,حالا که او هست من نیستم.....
*******
اگر من خود توام پس تو کدامی؟
تو اینی یا تو آنی من چه دانم؟
چنین اندیشها را من که باشم؟
تو جان مهربانی من چه دانم؟
مرا گاهی کمان سازی گهی تیر
تو تیری یا کمانی من چه دانم؟
*******
تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم
در ده تو به کاسه می زان پیش که ما
در کارگه کوزه گران کوزه شویم
تقدیم به سپهری که ار محضرش آموختم.
|
|
۱۳۸٩/٤/٢٥ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت میکنم//تو کعبه ای هر جا روم قصد مقامت میکنم |
|
|
آمد بهار دوستان منزل سوی بستان کنیم
گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم
امروز چون زنبور ها پران شویم از گل به گل
تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیم
آمد رسولی از چمن کین طبل را پنهان مزن
ما طبل خانه عشق را از نعره ها ویران کنیم
بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان
جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم
زنجیر ها را بردریم ما هر یکی آهنگریم
آهن گزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم
چون کوره آهنگران در آتش دل میدمیم
کاهن دلان را چون نفس مستعمل فرمان کنیم
آتش درین عالم زنیم وین چرخ را برهم زنیم
وین عقل پابر جای را چون خویش سرگردان کنی
کوبیم ما بی پا و سر گه پای میدان,گاه سر
ما کی به فرمان خودیم تا این کنیم و آن کنیم
نی نی چو چوگانیم ما در دست شه گردان شده
تاصد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم
خامش کنیم و خامشی هم مایه دیوانگیست
این عقل باشد کآتشی در پنبه پنهان کنیم
عیدتون پر مستی....
|
|
۱۳۸٩/٤/۱٩ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
قدرت کودک درون را فراموش نکنیم |
|
|

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رییس پرسید: «بابا خونس؟»
صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»
ـ مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان..»
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته, که حالا ترس آمیخته به احترامی, در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من». |
|
۱۳۸٩/٤/۱۸ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم |
|
|
باز هم سلام,اول سلام,آخر سلام,همیشه سلام......
خیلی فکر کردم که باید چی بگم اما بجز این دو بیتی از حضرت مولانا به ذهنم نرسید به ضمیمه ی تصویری از خاطرات کودکی پیش کشتون میکنم
با پیر خرد نهفته میگفتم دوش
کز من سخن از سر جهان هیچ مپوش
نرمک نرمک مرا همی گفت به گوش
کان دیدنیست گفتنی نیست خموش

ادامه مطلب |
|
۱۳۸٩/٤/۱۸ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
من از آنچه کردم به مستی,حلال |
|
|

بخاطر مهیا شدن سور و سات عیش و طرب و نیستی حدود ی ماهی نیستم اما دعا گو تون چرا. ی دونه اید همتون,اما نه! همتون ی دونه اید....
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
یا علی
|
|
۱۳۸٩/۳/٢۱ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
این قافله عمر عجب میگذرد/ دریاب دمی که با طرب میگذرد |
|
|

نی عکس میبینی,دتیا و آخرت و ملکت جمله از آن من است و عالم را من گرفته ام,تویی که به لقمه ای و خرقه ای قانع شده ای,آخر این تن اسب توست و این عالم آخور اوست و غذای اسب غذای سوار نباشد,اما چون تن غالب(فاعلی از غلبه) است, حکم تن گرفته ای و اسیر او ماندهای. همچنان که مجنون قصد دیار لیلی کرد و اشتر را به آن طرف میراند,تا هوش با او بود.چون لحظه ای مستغرق لیلی میگشت و خود و اشتر را فراموش می کرد,اشتر را در ده بچه ای بود,و چون فرصت میافت,باز میگشت و به ده میرسید وچون مجنون به خود می آمد,دو روز راه باز گشته بود,همچنان سه ماه در راه بماند, عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای منست از اشتر فرو جست و روان شد.(فیه ما فیه) |
|
۱۳۸٩/۳/۱٢ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
جهان پر شمس تبریزی ست کو رندی چو مولانا |
|
|

آنکس که تو را دارد, از عیش چه کم دارد
وانکس که تو را بیند,ای ماه چه غم دارد
از رنگ بلور تو ,شیرین شده جور تو
هرچند که جور تو,بس تند قدم دارد
ای نازش حور از تو,وی تابش نور از تو
ای آنک دو صد چون مه,شاکر,دو حشم دارد
ور خود حشمش نبود,خورشید بود تنها
آخر حشم حسنش,صد طبل و علم دارد
بس عاشق آشفته,آسوده و خوش خفته
در سایه آن زلفی کو حلقه و خم دارد
گفتم بنگار من, کز جور مرا مشکن
گفتا بصدف مانی, کو در بدن دارد
تا نشکنی ای شیدا, آن در نشود پیدا
آن در بت من باشد,یا شکل بتم باشد
شمس الحق تبریزی بر لوح چو پیدا شد
و الله که بسی منت بر لوح و قلم دارد
|
|
۱۳۸٩/۳/۱۱ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
اهل کام و ناز را در کوی رندی ره نیست |
|
|

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
- اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! - دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی. - و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی.
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد: - اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. - اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست. |
|
۱۳۸٩/۳/۱۱ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
داستان نامه ای به رئیس جمهور |
|
|

یک روز کارمند پستی که به نامههایی که آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی میکرد، متوجه نامهای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامهای به خدا.
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگیام با حقوق ناچیز بازنشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج میکردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کردهام، اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچکس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من کمک کن.
کارمند اداره پست خیلی تحتتاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه
آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان ۹۶ دلار جمع شد که آنرا برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینکه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود؛ نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه میتوانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با آنها بگذرانم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی، البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آنرا برداشتهاند.
درد من حصار برکه نیست,سیطره ماهیانی ست که دریا را نمی فهمند....
|
|
۱۳۸٩/۳/۱٠ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
پایا نامه خرگوش |
|

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.
روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی از آنجا رد می شد.
گرگ: خرگوش این چیه داری می نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.
حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره. در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود.. در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.
نتیجه :
هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه چه باشد
هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه تان داشته باشید
آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست؟!!!!
این هم یجورشه دیگه!!!!
|
|
۱۳۸٩/۳/۱٠ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
نقاب بی نشانی |
|
|
گران سایه ای را که از اوج عالم علم به وادی حیرانی سر نهاده بود مرا به حق خواند و گفت:آخر ای یاوه گو... از نقاب بی نشانی, نقاب را در ابتدای این یادگارنامه(در فصل قالب نقاب) خواندی که تن خاکی توست! اما بی نشانی را از کدام مکتب آوردی و چه دانی و آیا از مستوری نشانی دهد؟ در جوابش خاطرات ایام بی خویشی هویدا گشت, که سیه زیستم,اما نه سیه عوام که پلیدی ست,که همان رنگ پر پرستوی عشقی ست که شمس تبریزی از تن به در نکرد و رنگ اوج است و کمالگرایی;و دیری نیست که به شهود دل سیه ای به اوج تر یافتم و آن سیه ترین سپید باشد,که بیشک میدانید سپیدی از عالم پاکی نشأت گرفته و سیه ترین سپید بی رنگی ست!رنگ هوا رنگ آینه و خدای,هم او که در ابتدای خلقتم مرا از زبان حضرت پدر عاشق خود نامید و مرا آموخت که توحید حلول نیست نابودن توست;که در آن همه هست و هیچ نیست,هیچی که اوج هستی ست.ولی نشان مستوری هم خود یک نشان چون دیگر نشانه هاست که از منیت,نشان و شکلی دارد! اما بی نشانی نیستی ست و هیچ نشان و شکلی حتی از بی نشانی هم ندارد و فقط نیستی ست.پس سیاهترین سپید را یافته و خواسته, وسر لوحه ادامه راه کرده ام,که باشد مرا از شکلها و منیتها دور کرده, و به آیینه جوهره وجودی خویش که عین هستی در نیستی ست تبدیل نماید. |
|
۱۳۸٩/۳/۱٠ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
هرکه آتش من دارد او خرقه ز من دارد/ در بیشه جان ما آن شیر وطن دارد |
|
|

از کوزه گری کوزه خریدم باری
آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرینم بود
اکنون شده ام کوزه هر خماری
*******
ای دیده اگر کور نئی گور ببین
وین عالم پر فتنه و پرشور ببین
شاهان و سران و سروران زیر گلند
روهای چو مه در دهن مور ببین
*******
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پرکن قدح و باده بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
|
|
۱۳۸٩/۳/٩ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
داستان لاک پشت |
|
یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال … شش سال … سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!
نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.
|
|
۱۳۸٩/۳/٩ توسط پندار |
پيام هاي ديگران ()
|
| |
|
|